کسی دوست نداره زیرذره بین باشه.البته مخالفت میکردن ولی هرجور بود قانعشون کردیم!رفتیم تو الاچیقی دورتر از بقیه،پشت درختا ک به هیچ کس دید نداشت و تنها ما چهارتا بودیم!داشتیم عکسا و فیلما رو نگاه میکردیم و واقعا میتونم اعتراف کنم ک به شدت ترسیده بودم!زهرا ک با دیدن عکسا کنار کشید و فیلمارو ندید...اما من و زینت و فاطمه تا تهش و داشتیم نگاه میکردیم.واقعا تا مرز سکته داشتیم میرفتیم.فضای اطراف هم ک خلوت بود به این ترس ما دامن میزد!/اخرش دیگ بیخیال چندتای اخری شدیم.سعی کردیم جو رو عوض کنیم!حالا این کلاغا هم صداهای عجیب و غریب ایجاد میکردن و ترس ما چندبرابر میشد.یه کم سرگرم ناهار و اینا شدیم...و هرکس واسه خودش اهنگ گوش میداد ک یه صدایی از کنار پله های الاچیق اومد!انگار کسی از زیر میکوبید به کف الاچیق!فاطمه گفت:بچه ها یه لحظه ساکت!زینت:صدای چی بود؟!ضربه ایندفعه به نزدیک ما خورد و همه شنیدیم و ترسیدیم و سرجامون خشکمون زد!ناگهان با شنیدن صدای بعدی دیدیم فاطمه از جاش پرید و رفت گوشه ی الاچیق نگو زیر پای اون بوده ایندفعه!ناگهان زهرا دفعه ی بعد پرید از جاش و به تربیت برای ما دوتا هم تکرار شد هر چهارتا وسط الاچیق کنار هم وایستاده بودیم و از ترس نمیدونستیم چیکار کنیم.[عین این فیلما بود
]گفتم شاید یکی از بچه ها اومده مارو اذیت کنه پس رفتم دور تا دور الاچیق و نگاه کردم ک اگ بچه ها هستن و دارن در میرن مچشونو بگیرم...ولی...

برچسبها: بیمارستان, ترسناک, داستان واقعی, اهنگ
تمدن در تاریخ ایران و جهان...ما را در سایت تمدن در تاریخ ایران و جهان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 124